دختر و تـــــــو ... شرمنده ساعت چنــدِ اول ساعت حدوداً چــــــار ... با لبخندِ اول آدرس ، شماره ، قاصدك ، يك تكه كـــــــاغذ چشمك ... همان كاري ترين ترفند اول عاشق شدن در يك قـــــــرار زير بــــــــــــاران كلي رمانتيك شد نمــــــــــاي بنـدِ اول مادر ، پدر بي دردسر ... يك زوج خوشبخت فعلا مبـــــــــارك باشد اين پيــــوند اول اما سه مـــاه بعــد در كــــــــــوران تقديـــــــر هي رو به تلخي مي گـــــذارد قنـدِ اول دكتـــــر: ببين خانــــم ، تمام مشكل آقاست بـــايد بماني در كف فــــــــرزنـــــــد اول تــــــــا كي بمانم در كف فــــــــرزنـــد اول؟!!! از چشم زن افتـــــــاد ارادتمنــــــد اول از كار برمي گــــــــردي و يك كفش مشكوك آقاي خوش تيپي و...سانسور...گندِ اول اجسادشان را مي بـــــــري تا خارج از شهر امـــا پليس و ميــله هاي بنــــــــدِ اول آقاي قاضي حقشان اين بــــــــود ... ساكت! حكــــــم تو اعدام است تا مانند اول ... ***** ساعت حدودا چـــــار باشد پاي یک دار لعنت بر آن "شرمنده ساعت چندِ اول" تابعد ... ياعلي خون مي رود به صفحه كه املا كنم تو را نامت بزرگ بود ... نشد جـــــــــا كنم تو را ياغي ني ام ترحمي اي پـــــــادشاه حُسن گـــــــردن كشيده ام كـــــه تماشا كنم تو را آب از سرم گذشت ... عصايي بزن به آب يك دم بيا كه حضرت موسي كنم تـــو را خون مرا بگير ... به گـــــــــردن مرا بــــــكش تا زير تيغ، سجــــــده ي اعلي كنم تـــــو را كنجي براي خلوت شبهاي من بـــــــده تا گريه اي به وسعت دريا كنم تــــــــو را ****** بايد كه نــــام آب نهم بر وجـــــــــــــــــــود تــــــــــــــو اي معني لطيف ... چــــــو معنــــــــــــــــــا كنم تو را -------------------------------------------------------------------------------------------- سري به نيزه بلند است ... در برابر زينب خدا كند كه نباشد سر برادر زينب! ------------------------------------------------------------------------------------------- در جمعشان بودم که پنهانی دلم رفت باور نمی کردم به آسانــــــی دلم رفت از هم سراغش را رفیقان می گـــــرفتند در وا شد و آمد به مهمانی ... دلم رفت! رفتم کنـــــــارش ، صحبتم یـــــــــادم نیامد! پرسید شعرت را نمی خوانی؟ ... دلم رفت مثل معلم ها به ذوقم آفـــــرین گفت... ماننــــــد یک طفل دبستانی دلم رفت ای کاش آن شب دست در مویش نمی برد زلفش که آمد روی پیــــــــشانی ، دلم رفت ای کاش اصلا من نمی رفتم کنـــــارش اما چه سود از این پشیمانی دلم رفت ***** دیگر دلم ـ رخـــــــــت سفیدم نیست در بند دیروز طوفان شد ، چه طوفـــانی ... ( ) رفت!!! کاظم بهمنی (گسل) تا بعد ... یاعلی لذت شنیدن یک داستان خوب، خواندن یک کتاب خوب و دیدن یک فیلم خوب. توصیف این نوع لذت، سخت است. نوعی خلسهی شیرین، مسخ شدگی. داستان که تمام میشود، هنوز با شماست: ساعتها و روزها و حتی ماهها بعد. حدود 12 ساعت از وقتی که «دربارهی الی» را دیدم می گذرد. ولی هنوز هم نمی توانم تصویر صورت سپیده، لبخند اِلی، «ای وای» گفتنهای احمد را از ذهنم بیرون کنم. دیشب تا صبح خوابشان را میدیدم. صدای دریا، صدای وحشتناک دریا، هنوز در گوشم است. چند بار شروع کردهام به فکر کردن دربارهی لایههای پنهان اخلاقی و فلسفی فیلم. اما اصلاً دلم نمی خواهد از این زاویه به فیلم نگاه کنم، دلم میخواهد فکر کنم که این فقط یک داستان بوده است. همین! شبیه اتفاقهایی که ممکن است در زندگی هر کدام از ما اتفاق بیافتد. هیچکدام از این اتفاقها قبل از وقوع تصمیم نمی گیرند که پیام اخلاقی یا سوال فلسفی خاصی را طرح کنند. اتفاقها، اتفاق می افتند. با مه یا که صحبت می کردیم، به طرز وسواسگونهای سعی داشتم به او ثابت کنم که فیلم هیچ پیام اخلاقی یا فلسفی خاصی ندارد. کار سختی بود. وقتی احساس گناه جمعی مثل آوار بر سر تک تک شخصیتها خراب میشود، وقتی شروع میکنند یکدیگر را سرزنش کردن، وقتی سعی می کنند به دیگران ثابت کنند که تقصیر آنها نبوده است، سخت است که بگویم فیلم هیچ لایه پنهان زیرینی ندارد. وقتی به بچهها یاد میدهند دروغ بگویند، وقتی الی دروغ گفته است، وقتی سپیده دروغ میگوید. سخت است بگوییم این فیلم دربارهی «دروغ» نیست. «دربارهی الی» فیلم خوبی است. فیلم بسیار خوبی است. میترسم اگر بگویم یکی از بهترین فیلمهایی است که در یکی دو سال اخیر دیدهام (نه فقط فیلم ایرانی) متهم به «جو زدگی» شوم. مثلاً، من عاشق دیوید فینچر هستم – قبل از نوشتن این جمله حداقل صدبار فکر کردهام تا ببینم مطمئن هستم یا نه – اما کار اصغرفرهادی در «دربارهی الی» ازهمه کارهای فینچر بهتر است . فرهادی از هر ابزاری که سینما در اختیار او قرار داده به درستی استفاده کرده است، حتی وقتی تصمیم گرفته از موسیقی متن استفاده نکند. (واقعاً نمیدانم تا چه مدت بعد از دیدن این فیلم صدای دریا برایم عادی خواهد شد!). فیلم یک کل به شدت هماهنگ است. واقعاً نمی توانم به چیزی فکر کنم که میتوانست بهتر باشد. وقتی به ساعتم نگاه کردم و دیدم تازه یک ساعت از فیلم گذشته و منتظر بودم که ببینیم داستان به کجا خواهد رسید، فیلم تمام شد. اشتباه کرده بودم، دو ساعت از فیلم گذشته بود و من حتی وقتی به ساعتم نگاه کرده بودم و عقربه را روی 12 دیدهبودم، نتوانسته بودم بفهمم که از 10 تا 12، دو ساعت شده! " آهنگ وبلاگ رو هم که به صورت موقت تغییر دادن آهنگ تیتراژه درباره الی هست که زیبایی خاص خودش رو داره" --------------------------------------- امیدوارم این پست تونسته باشه نظرتون رو جلب کنه ... به نقل از shomareha.wordpress آرتور اَش(Arthue Ash) قهرمان تنیس و یمبلدون، هنگام عمل قلب در سال 1983، به علت دریافت خون آلوده به ویروس HIV به بیماری ایدز مبتلا شد. زمانی که وی در بستر مرگ قرار داشت، هر روز هزاران نامه از سر تا سر جهــــــان از جانب طرفدارانش دریافت می کرد. یکی از نامه هایی که به وی رسید، به این مضمون بود ؛ "چرا خداوند تو را برای مبتلا شدن به این بیماری انتخاب کرد؟" آرتور پاسخ نامه را چنین نوشت؛ " در دنیا ، پنجاه میلیون کودک شروع به یادگیری بازی تنیس می کنند ، از این تعداد پنج میلیون نفر بازی تنیس را یاد می گیرند ، پانصد هـــــزار نفر از آنها این ورزش را به صورت حرفه ای دنبال می کنند ، پنجاه هزار نفر وارد مسابقات قهرمانی می شوند ، پنج هزار نفر از آنها به مسابقات " گراند اسلم" راه می یابند. فقط پنجاه نفر از این تعداد به مسابقات و یمبلدون می رسند، چهار نفر از آنها وارد مرحــــــله نیمه نهایی می شوند. دو نفر به فینال راه می یابند و فقط یک نفر قهرمان می شود." زمانی که من جام قهرمانی را در دستانم نگاه داشته بودم، هیچگاه از خداوند نپرسیدم: "چرا من؟" امروز هم که در درد و رنج هستم ، از خداوند نمی پرسم: "چرا من؟" -------------------------------------------------------------------------------------------- تا بعد ... یا علی آهسته می شوید یگـــــانه همسرش را با آب زمزم آیـــــــــــــه های کوثـــــرش را آهسته می شوید غریب شهر یثـــــــــرب پشت و پناه و تکیه گـــاه و یـــــــــاورش را آهسته می شوید مبــــــادا خون بیاید آن یــــــــــــادگاریهای دیـــــوار و درش را پـــی می بـــرد آن دستهای مهربــــانش... بی گـــــوشواره بودن نیلــــــــــــوفرش را در خانه ی او پهلوی زهــــــــرا ورم کرد حق دارد او بالا نمی گـــــیرد سرش را با گـــــــــــر یه های دخترانه زینــــب آمد بوسد کبـودی های روی مـــــــــادرش را ***** دور از نگاه آسمانها دفن می کـــــــــــــــــــــرد در سرزمین هــــــــــای سئوالی همسرش را علی اکبر لطیفیان تابعد ... یا علی "روزی کـــــــه نمی خـــــــواهم" آقا ما با این الیار (مهاجر) خیلی رفیقیم. نمی دونم چرا؟ نه تو دبیرستان همکلاسی بودیم، نه راهنمایی، نه ابتدایی، نه کودکستان و نه ... . فقط حرفاش، عقایدش ، فکر کردنش، خیلی مثل منه. خیلی! بگذریم... یکشنبه هفته پیش بود، قرار گذاشتیم باهم بریم بهشت زهرا... رفتیم. " از اینجا به بعدش خیلی قشنگه". بعد از رفتن سر قبر امواتمون و فاتحه ای نثارشون کردن (خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه)، الیار بهم گفت برو قطعه ی هنرمندان. رفتیم... از خسرو شکیبایی و محمد علی فردین و پوپک گلدره و منوچهر نوذری گذشتیم و فاتحه ای نثارشون کردیم ( که الله اعلم قبوله یا نه). از اونجا اومدیم. داشتیم راه دانشگاه رو طی می کردیم بیایم به ناهار برسیم که الیار یه تــز قشنگ دیگه داد. (بمیری الیار...بمیری). باورتون نمیشه چی بهم گفت. بگم؟؟؟ نمیترسید؟؟؟ گفت: بریم تو این قبر خالیا بخوابیم ببینیم چه حسی داره. گفتم: الیار جون مادرت این یکی رو بی خیال شو بذار بریم برسیم ناهار. هی از من انکار بود و از اون اصرار که الا و بلا باید بریم. ظهر بود، گرم بود، یه کم ترسناک. پاهامون اولش می لرزید. الیار پیش قدم شد. با چنان هیجانی داشت بدو بدو می رفت که انگار واقعا به ملکوت اعلی پیوسته بود.(خیلی بامزه ست این الیار... خیلی) رفتیم خیابون اصلی بهشت زهرا که دیگه بریم دانشگاه. تــزهای آقا الیار تمومی نداشت. داشتیم میرفتیم که یه دفعه الیار گفت: وایسا وایسا! وایسادم. گفت بریم اینجارم ببینیم و دیگه بریم. گفتم: کجا؟ گفت: اینجا رو میگم، ببین! سرمو برگردوندم. یه کلمه ی نامانوس رو دیدم؛ "غسال خانه" منی که بخاطر تو قبر رفتن اینقدر سرزنشش کرده بودم، ناخود آگاه وایسادم. نمی دونم چرا؟ یه حس غریبی منو کشوند به سمتش. تصور کنید؛ (صدای لااله الا الله، شیون مردم، صدای ضجه ی یه زن، گریه بچه ای که نهایتا ۱۰ سالش بود و... و... و...) هر دومون اولین بارمون بود. بسم الله گفتیم و ورودی آقایان رو رفتیم داخل. چشمتون روز بد نبینه. صحنه هایی رو دیدیم که ای کاش نمی دیدیم. من به صحنه ای که تو عمر ۲۰ سالم ندیده بودم ، مات شده بودم. حالمون بد گرفته شد. الیار طاقت نیاورد و گفت: بیا بریم امیر... بیا. این دفعه من ماتم زده بود و هیچی نمی گفتم. دستمو گرفت، کشید و برد. راه افتادیم... از خروجی بهشت زهرا که اومدیم بیرون ، هیچکدوم حرف نمی زدیم. به اون ۳-۲ ساعتی که گذشت فکر می کردیم. حالا؛ من بودم..........الیار..........سکوت!!! ------------------------------------------------------------------------------ آسمان گوش کن لبی خــــــــــــــــــــاموش با تــــــــــــــــو ایــنگونه گفتگــــــــــــو دارد... همه بردند آرزو در خـــــــــــــــــــــــــــــــــــاک خــــــــــــاک دیــــــــــگر چـــــــــه آرزو دارد؟! ------------------------------------------------------------------------------ هزار و يك اسم داري و من از آن همه اسم «لطيف» را دوستتر دارم كه ياد ابر و ابريشم و عشق ميافتم. خوب يادم هست از بهشت كه آمدم، تنم از نور بود و پَر و بالم از نسيم. بس كه لطيف بودم، توي مشت دنيا جا نميشدم. اما ... ----------------------------------------------------------------------------- وقتی میان نفس و هوس ، جنــــــــــگ می شود قلبم به چشم بــــــــه هم زدنی سنگ می شود آقـــا ببخش! بس کـــــــه سرم گـــــرم زندگیست... کمتــــــر دلـــــم بــــــرای شما تنــــــگ می شود! ----------------------------------------------------------------------------- "یابـــــــن الحسن روحـــــــی فــــــــــــــــــداک" تا بعد .. یا علی همواره در بـــــــرابر لیلا جنون کـــــم است شیرین اگر تویی ، بخدا بیستون کم است تنها دلیل کثرت شاعـــر تـــــویی ولـــــی ... هرقدر شعر گفته شده تاکنون کـــــم است من آمدم که یک شبه شاعر شوم تو را اما برای وصف تـــــو عمر قُرون کم است هرگـــــــز امید بـــــــــــردن یـــوسف نـــــداشتم دستی که پوچ آمده ، بی چند و چون کم است ***** کاری کن ای عزیز زلیخـــــــــا شود دلــــــم یوسف اگر تویی ، جگر غرق خون کم است ------------------------------------------------------------------------- از بس کــــــــــه از فراق تـــــــو من دیده تر کنم روی زمین گِل است ... چه خاکی به سر کنم؟! -------------------------------------------------------------------------![]()
![]()

![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
شروع می کنیم. اسم این پست رو می ذارم؛

رفت و در عین ناباوری خوابید توی قبر. چشماشم بست. دستاشم گذاشت کنارش. من که با ناباوری تمام به این صحنه ها نگاه می کردم ، یکم احساساتی شدم و بغض کردم
. بهش گفتم: بلند شو بریم، بلند شو! جواب نداد. آقا بازم بازیش گرفته بود. رفتم تو قبر... دستشو گرفتم و انداختمش بیرون. یکم باهم بحث کردیم و راه افتادیم. ( البته این توفیق اجباری نصیب منم شد و منم رفتم تو قبر ولی به دلایل امنیتی از گذاشتن عکسش تو وبلاگ معذوریم. دقیقا شبیه جایی بود که تو عکس می بینید... دقیقا). داخل پرانتز اینم بگم، (مردمی که رد می شدن عین سینما نظاره گر ما بودن).![]()
![]()
![]()

من سنگ شدم و سدّ و ديوار. ديگر نور از من نميگذرد، ديگر آب از من عبور نميكند، روح در من روان نيست و جان جريان ندارد.
عیدتون مبارک
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


